داستان تبر و درخت
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر
…
دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود …
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد … و من که نه دیگر درخت بودم ،
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر
نزن !
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر
…
دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود …
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد … و من که نه دیگر درخت بودم ،
نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی …
خشک شدم ..بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر
نزن !
احساس نریز!!
زخمی می شود … در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ….

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:36 توسط امیرعلی فیلسوف نمونه
|
ما متولدین بهمن ماه...