سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر

دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود …

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد … و من که نه دیگر درخت بودم ،

نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی …

خشک شدم ..

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر
نزن !

احساس نریز!!

زخمی می شود … در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ….